|
سلام
چه خوبه ادم وقتی بچس.چیزی از دنیا و ادماش به اون صورت نمیدونه.یعنی دنیا براش جوره دیگس.همرو درسه شاید نشناسه ولی...خودشو میتونه خیلی زود با محبت دیگران اشنا کنه اون وقطه که محبت مادر شاید از یاد رفتنی بشه.مادری که بچگیشو گذرونده ولی نمی تونه در اون لحظه جای بچش باشه.اون وقته که نسل سوخته با دعوا کردن مادر بچرو بغل میکنه مادرای عزیز بچه هاتونو بغل کنید .نزارین بچه هاتون در اغوش سرد دیگران از سردی جسم ناشناس خوابشون ببره. بزارین گرم بشن .بزارین براشون ثابت بشه که اغوش گرم مادر یعنی چی بهانه هاي هميشگي ام را داده ام دست تقدیر در لابه لاي پيچش سرخ نيلوفر..! نگاهم در تاريکي شب گم..لبانم در حسرت يک لبخند و دستانم در حسرت يک نوازش! آمدن و رفتن بسي سخت و دشوار..آنچنان که در آينه هستي باور کني نيستي.. اين روزها عجيب گم شده ام در خود و با خود..نمی دانم خانه ام کجاست؟ اينجا..خانه پدر و يا ايران! دلم از اين بي سرپناهي..از اين سرگرداني ميسوزد..دلم يک بغل مادر مي خواهد با آواز دلنواز لالايی.. اي كاش ميدانستي بر من چه گذشته مادر..اي كاش ميدانستي که هيچ کس نتوانست مرا بفهمد.. کاش تنها براي لحظه اي غم درون چشمانم را ميفهميدي..شايد هم فهميدي و سکوت کردي! شايد دردم را لمس کردي و با نگاهت مرحمي شدي.. مادر چه شد که سرنوشت ما اينچنين رقم خورد..اينچنين شديم آنچه را که روزي خانواده مي ناميديم.. آنقدر دور شده ايم از هم که حتي نگاهي به هم نمی کنيم..آيا خانه مان پر از نفرت شده هست..؟ نمی دانم چرا سرنوشت من اينچنين شد و چرا حسرت يک حس آرامش را به دست فراموشي سپردم..فقط یقین دارم که صدای قلب تو آرامش بخشترین آواست.. مادر دوستت دارم... و تولدت را در خلوت ستاره ها جشن می گیرم. + نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 13:4 توسط اشنای غریب |
|
| ||||||